|
هیچ چیز نمی گذرد در ذهنم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:34 توسط زینب |
|
|
همین الان از خونه مامانم داشتیم می اومدیم ..........چقدر وحشتناک بود پیر مرد
کنار خیابون گفتم آخه معتاد خدا شفاش بده یکدفعه گفتم ا تمامی لباسهاش خونی بود .خواهرم گفت معتاده رضا گفت نه بابا حمزه ماشین و برگردون عقب و نور ماشین افتاد روش وقتی مطمئن شد یکی به دادش میرسه دراز به دراز افتاد گفتم مرد تموم کرد.... اما زنده بود کلی به پیر مرد بیچاره چاقو زده بودن وحشتناک بود 110 زنگ بزن 115 و بگیر داره میمیره خدایا کمک کن زنده بمونه وای خدایا دستهای همه مون میلرزید رضا و حمزه ازش پرسیدن چی شده با بدبختی گفت دزدیدنم از انزلی وسایلامو دزدیدن چهار نفر بودن چاقوم زدن انداختن تو این باغ و خودم و کشوندم بیرون بیهوش میشد و بهوش می اومد تیکه پاره اش کرده بودن وحشتناک خدایا چقدر سیاهی تا کجا.......................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 1:26 توسط زینب |
|
|
چقدر خوشحالم یکی از فرزندان خانواده های جمعیت که در شرایط سخت زندگی
میکردند وارد دانشگاه شد کلی خدای مهربون و شکر میکنم بهترین هدیه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 22:51 توسط زینب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است ................ در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه دورها آوايي است، كه مرا مي خواند |
|
RSS
|